![]() |
![]() |
|
![]() |
|
آشفته زمانی ست یا رب کمکم کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 19:1 توسط زهرا |
|
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچی لیلا نشست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 22:10 توسط زهرا |
|
|
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك آسمان آبي و ابر سپيد برگهاي سبز بيد عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو هاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك ميرسد اينك بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه هاي نيمه باز خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب اي دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمي پوشي به كام باده رنگين نمي نوشي ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از ان مي كه مي بايد تهي است اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار گر نكوبي شيشه غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ. (*فريدون مشيري)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 8:47 توسط زهرا |
|
|
تا چند شب قبل داستان زندگي شهريار رو نمي دونستم تا اينكه يكي از دوستان برام تعريف كرد .خيلي تحت تأثير قرار گرفتم .مي خوام بهشون بگم كه همون طور كه خودشون گفتن زندگي شهريار تكرار مي شه ....اما با صبر حتي اگر هم سي سال بگذره ...
و معتقدم كه : ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد ..... آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 دی1386ساعت 13:12 توسط زهرا |
|
|
بين رؤياي شبانه جستجويت مي كنم نرگس عشق مني هر لحظه بويت مي كنم
برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد اي گل ناز بهاري آرزويت مي كنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 10:47 توسط زهرا |
|
|
سلام دوستان خوبم
امروز متن يكي از آهنگ هاي آقاي افتخاري رو براتون آوردم . مي دونين از بين تمام خواننده ها تنها صداي ايشون به دل مي شينه (البته واسه من اينطوره ، واسه شما نمي دونم) من از بچگی با آلبوم های ایشون بزرگ شدم از اون "نیلوفرانه" که سالهاست ترانه هاشو با خودم زمزمه می کنم آخه حس می کنم تموم حرفامونو به مولامون در قالب این اشعار می زنم تا "هوای تو" که کار قشنگیه . این متن رو هم از آلبوم هوای تو آهنگ "مبتلا "انتخاب کردم که خیلی به دلم نشست ... توصیه می کنم این آلبوم رو تهیه کنید و گوش بدید مخصوصا توی هوای بارونی و برگ ریزان که من عاشق اینجور لوکیشین ها هستم خیلی صفا داره ....... نه هم زباني نه هم نوايي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مهر1386ساعت 8:34 توسط زهرا |
|
|
امام حسن مجتبی علیه السلام : كسي كه در دلش جز خشنودي خدا خطور نكند چون دعا كند من ضامنم كه دعايش مستجاب گردد تقدیم به کریم ترین ارباب دو عالم در این شبها که به آسمان مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند تویی که در وانفسای این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان اینگونه نگاشتی: هر كه عاشقتر ، دلش آشفته تر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 10:11 توسط زهرا |
|
|
به كعبه گفتم :" تو از خاكي منم خاك ... چرا بايد به دور تو بگردم؟ ندا آمد :"تو با پا آمدي بايد بگردي برو با دل بيا تا من بگردم ...."
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 12:26 توسط زهرا |
|
|
ماه مبارک رمضان، بهترین ماه ها، ماه میهمانی خدا، ماه خوبی ها، ماه شب های قدر، ماه دعا ونیایش ، ماه رحمت و آمرزش و ماه خیر و برکت است.حلول ماه مبارک رمضان، به راستی که خبر از گشایش درهای بهشت به روی آدمیان دارد. ماه تزکیه، ماه خودسازی، ماه از خویش تا خدا رفتن، ماه پرواز با دوبال قنوت از زمین تا ملکوت و شکوفایی غنچه های معنویت در سکوت سبز روزه داران و در حيرت ارغوانی سالکان کوی دوست مباركباد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 شهریور1386ساعت 12:50 توسط زهرا |
|
|
سالها گذشت و كنجشك با خدا هيچ نگفت ، فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي گفت : "مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگه مي دارد ."
و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست ..... فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت:" لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .اين طوفان بي موقع چه بود ؟چه مي خواستي از لانه محقرم ؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟".... و سنگيني بغضي راه كلامش را بست .... سكوتي در عرش طنين انداز شد ..فرشتگان همه سر به زير انداختند . خدا گفت :"ماري در لانه ات بود ، خواب بودي ، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي .... گنجشك خيره در خدائي خدا مانده بود ...خدا گفت :" چه بسيار بلاها كه بواسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام برخواستي . اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 12:2 توسط زهرا |
|
|
سر عشق هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 15:20 توسط زهرا |
|
|
معجزه وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند.فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزينه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زير تخت،قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست،سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر،به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم می زد و سرفه می کرد،ولی داروساز توجهی نمی کرد.بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟ دخترک جواب داد:برادرم خيلی مريض است،می خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟! دخترک توضيح داد:برادر کوچک من،داخل سرش چيزی رفته و بابايم می گويد که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت:متأسفم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمی فروشيم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است،من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد:چقدر پول داری؟ دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب،فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ی برادرت کافی باشد! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر می کنم معجزه ی برادرت پيش من باشد. آن مرد،دکتر آرمسترانگ،فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. فردای آن روز،عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت:فقط 5 دلار! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 14:19 توسط زهرا |
|
|
يک کشتی در يک سفر دريائی در يک طوفان در هم شکست و غرق شد و تنها 2 مرد توانستند نجات پيدا کنند و تا يک جزيره کوچک شنا کنند و خود را نجات دهند.هر دو نمی دانستند که چه بايد بکنند اما می دانستند کاری جز دعا کردن از عهده آنها بر نمی آيد و برای اينکه بفهمند کدام يک از آنها پيش خدا محبوب تر است و دعايش زودتر مستجاب می گردد، تصميم گرفتند جزيره را به دو قسمت تقسيم کنند و هر يک در بخشی از آن به صورت مستقل بماند و دعا کند. اولين چيزی که آنها از خدا خواستن غذا بود، صبح روز بعد مرد اول ميوه ای را که بر روی درختی بود ديد و می توانست آن را بخورد اما در قسمتی که مرد دوم قرار داشت، زمين لم يزرع بود. هفته بعد مرد اول تنها بود و از خدا خواست تا همسری به او بدهد و روز بعد کشتی ديگری شکست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يک زن بود که اتفاقاً به سمت قسمتی از جزيره شنا کرده بود که مرد اولی قرار داشت. در سمت دوم، مرد هنوز تنها بود و چيزی نداشت. به زودی مرد اولی از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بيشتری کرد، روز بعد مثل اينکه جادوئی شده باشه و همه آن چيزهائی که می خواست را به صورت يکجا پيدا کرد. اگر چه هنوزمرد دوم به هيچ چيزی نرسيده بود. سرانجام مرد اول از خداوند طلب يک کشتی نمود تا به اتفاق همسرش آن جزيره را ترک کنند و روز بعد مرد در سمتی از جزيره که مال او بود کشتی را ديد که لنگر انداخته است به همين خاطر مرد به اتفاق همسرش سوار کشتی شدند و قصد داشتند که مرد دوم جزيره را ترک کنند. او فکر می کرد مردم دوم شايسته دريافت نعمتهای الهی نيست چون هيچ کدام از دعاهايش از طرف خداوند پاسخ داده نشده بود هنگامی که مرد اول به اتفاق همسرش آماده ترک جزيره بودند ناگهان صدائی غرش وار از آسمان شنيد" چرا همراه خود را در جزيره تنها می گزاری و ترکش می کنی ؟ " مرد اول پاسخ داد" نعمتها برای خودم است ، چون من تنها کسی بودن که برای آنها دعا کردم اما دعاهای او مستجاب نشد و پس سزاوار هيچ کدام نيست " صدا مرد را سرزنش کرد " تو اشتباه می کنی ، او تنها کسی بودکه من دعاهايش را مستجاب کردم وگرنه تو هيچ کدام از نعمتهای مرا دريافت نمی کردی " مرد گفت" به من بگو او چه دعائی کرد که من بايد بدهکارش باشم " صدا گفت " او برای اجابت دعاهای تو دعا می کرد"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 10:53 توسط زهرا |
|
|
خجسته میلاد برگزیده ترین رسول آسمانی و نوید بخش آزادی جاودانی، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله مبارک باد. ای واژه های مهربان! چگونه می خواهید شعف دل را واگویه کنید؟ مهربان ترین فرشته خاکی می آید و دل کائنات نزدیک است از شوق قالب تهی کند. او از حق آمده و به حق برانگیخته شده است. ابتدا و انتهایش رنگ خدایی دارد. آفتاب جهان فروز و عالم تاب توحید است که برف ظلم را آب می کند و نوید بهار می دهد. قلب عالم امکان است. جریده هستی است. افلاکی ترین فرشته خاکی است. پادشاه لولاک است. مصطفی است. برگزیده حق است. نامش بلند و دینش پاینده! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 8:59 توسط زهرا |
|
|
خدا پسر شش هفت ساله اي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم . پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 14:40 توسط زهرا |
|
|
پل سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي يك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد . نجار گفت : (( من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟ )) برادر بزرگتر جواب داد : (( بله اتفاقا من يك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . )) سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : (( در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم . )) نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار . برادر بزرگتر به نجار گفت : (( من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري برايت بخرم .)) نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : (( نه چيزي لازم ندارم ... )) هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود. كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : (( مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟ در همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر معذرت خواست . وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است . كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند نجار گفت : ((دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 14:30 توسط زهرا |
|
|
قوت قلب در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند . هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت . مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد . آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند . هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟ پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند .)) شما چقدر براي خودتون و اطرافيانتون قوت قلب بوده ايد؟ ........... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 13:20 توسط زهرا |
|
|
سلام
مدتها بود آپ نشده بودم راستش سرم خيلي شلوغ بود و كارهاي ناتمامي داشتم كه بايد انجامشون مي دام اميدوارم بتونم امسال مطالب بهتري رو توي وبلاگم بيارم به عنوان عيدي رموز موفقيت رو براي شما آوردم اما اين روموز با بقيه فرق دارن .. خودتون بخونيد... بسيار پيـش آمـده كـه در سـايـتــها و مجلات گوناگون به مطالبي باعنوان "روشـهاي موفقيت"، "رموز كاميابي" و غيره برخـورد نـمـوده بـاشيـد. همـه اين نوشتارها عموما داراي نـواقـص نقاط ضعفي مي باشد كه انسـان را آنچنان كه بايد و شـايـد به سـر مقصود نمي رسانند.در كتاب آسماني قرآن 12 آيه بسيـار معجزه آسا وجود دارد كه شايد كمتـر كسي تا به حـال بـه آن تـوجه كرده باشد. سخناني به نهايت جالب و هدايت گر كه هر فردي را بـطور يقين در زندگي موفق نموده و به بالاترين درجات سوق مي دهد. به نظر من اسـرار كاميابي در تمامي مراحل و جنبه هاي زندگي در اين 12 آيه ارزشمند نهفته است. بـراي رسـيـدن بـه مـوفـقـيت كـافي است اين آيات را با قلبي روشن به ذهن سپرده و با تفكر آنها را سرلوحه همه اعمال و رفتار خود نماييد. به خداوند فرصت دهيد، خواهيد ديد كه زندگي شما دچار تحول شگرفي خواهد شد. و اكنون آيات... آيات 19 تا 30 سوره مباركه الرعد: بنام خداوند بخشنده مهربان آيا مسلماني كه به يقين ميداند كـه اين قرآن به حق از جانب خدا بـر تو نازل شده است [ و از آن كـسب عـلـم و حـكـمت و سعادت مي كـند ] مقامش نزد حق با كافر نا بيناي جاهل يكسان است؟ و تنها عاقلان متذكر اين حقيقتند تنـها عاقلانند كه هم به عهد خدا وفا ميكنند و هم پيمان حق را نمي شكنند و هم آنچه را خدا به پيوند آن امر كرده [مانند صله رحم و دوستي پدر و مـادر و مـحـبـت اهـل ايـمـان و حـفـظ عـهـد و پـيـمـان بـا خـدا و خـلق و راسـتـگويـي و غـيـبت نكردن و مسخره نكردن و چـشم نداشتن به مال و ناموس ديگران] اطلاعت ميكنند و از خدا مي تـرسـند و از سختي هنگام حساب مي انديشند و هم در طلب رضاي خدا راه صبر پيش ميگيرند و نماز بپا ميدارند و از آنچه نصيبشان كرديم به فـقـرا پـنهان و آشكارا انفاق مي كنند و در عوض بديهاي مردم نيكي ميكنند اينان هستندكه عاقبت منزلگاه نيكو يافتند كه آن منزل بهشتهاي عدن است كه در آن بهشت خود و همه پـدران و زنـان و فـرزنـدان شـايـسـته خويش داخل ميشوند درحالي كه فرشتگان بر [تهيت] آنها از هـر در وارد ميگردند و [مـيگويند] سلام بر شما كه [در طاعت و عبادت خدا و رنج و آلام عالم] صبر پيشه كرديد تا عاقبت منزلگاه نيكو يافتيد و آنانكه پس از پيمان بستن [ با خدا و رسول] عـهد خـدا شـكسـتـنـد و هم آنچه خدا به پيوند آن امر كرده [مانند صله رحم و دوستي علي (ع) و مؤمنان و اولياء خدا ] پاك بريدند و در روي زمين فساد و فـتـنه بـرانـگيـختـنـد ايـنان را لعن خدا و منزلگاه عذاب دوزخ نصيب است خدا هر كه را خواهد فراخ روزي و هر كه را خـواهـد تنگ روزي گردانـد و[ اين مردم كافر] به زندگي و متاع دنيا دلشادند در صورتيكه دنيا در قبال آخرت متاع ناقابلي بيش نيست كافران ميگويند چرا آيات و حجت قاطعي از خدا بر [ اثبات نـبوت] او نازل نشد [ اي رسول ما ] تو به آنها بگو كه [ حـجت قـاطـعـي مـانـند قرآن و معجزات ديگر آمد اكنون ] خـدا هر كه را خواهد گـمـراه و هـر كـه را بـه درگـاه او تـضرع و انابه كند هدايت ميكند. [ چه اشخاصي بدرگاه خدا تضرع و انابه ميـكـنـند؟ ] آنها كـه بـه خدا ايمان آورده دلهاشان بياد خدا آرام مي گـيـرد [مـردم] آگـاه باشيد كه تنها ياد خدا آرام بخش دلها است آنها كه به خدا ايمان آورده به كارهاي نيكو پرداختند خوشا بر احوال آنها و مقام نيكوي آنها [ اي محمد (ص) ] ما تو را به رسالت ميان خلقي فرستاديم كه پيش از اين هم پيغمبران و امتهاي ديگر بجايشان بوده و درگذشتند[امر تازه اي نيست كه ترا به رسالت فرستاديم ] تا بر امـت آنـچه [ از معارف الهـي] از ما به وحي بر تو رسد تلاوت كني و به مـردمـي كـه بـه خداي مهربان كافر ميشوند بگو او خداي من است و جز آن خدايي نيست و من بر او توكل كرده ام و روي اميدم بسوي اوست. راست گفت خداوند بلند مرتبه بزرگوار اين آيات را 10 باره و 100 باره بخوانيد، به آنها عمل كنيد، به تك تك كـلمـات بينديشيد و در زندگي موفق شويد! معجزه اين آيات اين است كه با هر با خواندن آنها چيز جديدي از رموز موفقيت در ذهن شما منقوش خواهد شد. واقعا زيبا است! اين رموز رو يكي از دوستام برام فرستاده بودن كه ايشون منبع رو ذكر نكرده بودن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 فروردین1386ساعت 9:56 توسط زهرا |
|
|
|